من رفته بودم خونه عموی شوهرمو شوهرمم از سره کارش اومد اونجا دعوت بودیم دره خونمم قفل کرده بودم و موتوره شوهرم توی راه پله بود برادر شوهرم میخواسته بره بیرون با موتور بچه ی کوچیکه همسایه رو از پنجره نردبان گذاشتن اومده توی راه پله که درو باز کنه تا موتورو بردارن که دیدن در قفله بعد از دو ساعت مادر شوهرم زنگ زد به من گفت که پرا درو قفل کردی 😐😐😐فرداش هم دوستم که دختره هنسایه هستش میگفت که مادرشوهرم تو کوچه میگفته خدا دور کنه این آدما رو از ما انگار میخواستیم از خونش دزدی کنیم که درارو قفل کرده 😐😐😐😐