پارسال همين موقع ها بود
اون مياوردشون
لباسمو عرض ميكردم
ارايش ميكردم
به دوستام خبر ميدادم و
خوشحال بودم
چت ميكردم
ميومد
خسته بود
چون سركار ميرفت
ولي ميومد
تا منو ببينه
امشب
اومدن
ولي اون نياوردشون
ميدونستم ك نمياد
البته
تصميم خودم بودم
شايدم نه
همه چي دست به دست هم داده بود ك نشه بياد
نيومد
غر نيس
گله از خدا هم نيس
شايد صلاح بوده
شايد ك نه
حتما صلاح بوده
خدايا شكرت به خاطر همه چيز
# دلنوشته س زياد به دل نگيريد