این داستان کاملا واقعیه و اتفاق افتاده
سال ۱۳۷۲ هست.مریم ۱۱ سالشه. یک برادر داره که اونم ۱۱ سالشه(دوقلو هستن) و مرجان خواهرش ۸ سالشه. پدرش صاحب یک طلافروشیه و مامانش یک خانم خانه دار و مهربون.
کرج زندگی میکنن و یک خانه ی ویلایی بزرگ دارن.
خانواده مادری و پدری هر دو ثروتمند.
در حدی شرایطشون ok بوده که خدمتکار روزانه داشتن.
خلاصه همه چی عالی...
راستی اینم بگم پدر مریم ۳۲ سالش بوده و چهره زیبایی داشته.
تا اینکه پدر مریم تصمیم میگیره ببرتشون دبی.
میرن از این تورهای مسافرتی ثبت نام میکنن.
این مسافرت نقطه عطف زندگیشون میشه.
توی این سفر یک خانومی ۴۵ ساله همراهشون بوده که شوهر داشته. اما مجردی با دوستاش اومده بوده.
توی این مسافرت مخ بابای مریمو میزنه.
مامان مریمم مدام دنبال خرید بوده و از شوهرش غافل بوده.....
تا اینکه بعد دو هفته برمیگردن ایران
تا مدتها همه چیز عادی بوده اما پدر مریم حضورش توی خونه کمرنگ شده بود
اما مامانشون انقدر در گیر زندگی بوده زیاد به این قضیه توجهی نمیکرده...