2777
2789
عنوان

داستان عبرت

482 بازدید | 29 پست

این داستان کاملا واقعیه و اتفاق افتاده

سال ۱۳۷۲ هست.مریم ۱۱ سالشه. یک برادر داره که اونم ۱۱ سالشه(دوقلو هستن) و مرجان خواهرش ۸ سالشه. پدرش صاحب یک طلافروشیه و مامانش یک خانم خانه دار و مهربون.

کرج زندگی میکنن و یک خانه ی ویلایی بزرگ دارن.

خانواده مادری و پدری هر دو ثروتمند.

در حدی شرایطشون ok بوده که خدمتکار روزانه داشتن.

خلاصه همه چی عالی...

راستی اینم بگم پدر مریم ۳۲ سالش بوده و چهره زیبایی داشته.

تا اینکه پدر مریم تصمیم میگیره ببرتشون دبی.

میرن از این تورهای مسافرتی ثبت نام میکنن.

این مسافرت نقطه عطف زندگیشون میشه.

توی این سفر یک خانومی ۴۵ ساله همراهشون بوده که شوهر داشته. اما مجردی با دوستاش اومده بوده.

توی این مسافرت مخ بابای مریمو میزنه.

مامان مریمم مدام دنبال خرید بوده و از شوهرش غافل بوده.....

تا اینکه بعد دو هفته برمیگردن ایران

تا مدتها همه چیز عادی بوده اما پدر مریم حضورش توی خونه کمرنگ شده بود

اما مامانشون انقدر در گیر زندگی بوده زیاد به این قضیه توجهی نمیکرده...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خوب

میشه امضام رودیدی واسه اینکه رنگش آبی بمونه دعا کنید نذر کردم بچم صحیح وسالم باشه وپسر باشه اسمش رو بزارم محمدحسین هر کی دعا کرد به حاجتم برسم بهم بگه منم براش آیة الکرسی بخونم من به دعای نی نی سایتیا اعتقاد دارم الهم عجل لولیک الفرج 🌹🌹🌹🌹🌹🌹

بعد دو سال یک نفر میاد در خونشون و به مادر مریم میگه شوهرت زن داره

مامان مریم با اون شخص دعوا راه میندازه...

بعد از یکماه با پدر مادر مریم تماس میگیرن و میگن ما به دخترتون گفتیم شوهرش زن داره اما اون باور نمیکنه

پدر مادر مریم دنبال قضیه رو میگیرن و متوجه میشن بلهههه

خلاصه مادر مریم میره خونه مادرشوهرش میگه شما میدونید پسرتون زن دوم گرفته

مادرشوهرشم با پرویی میگه اره خودمون رفتیم خواستگاری واسش....

حتی خواهرشوهرش حمله میکنه مادر مریمو بزنه

دعوا و دادگاه و جنگ شروع میشه

توی این مدت بابای مریم تمام طلاهای مادر مریمو یواشکی پیچونده بوده

از اون زنه یک پسر هم میاره...

بعد سه سال طلاق میگیرن

مامان مریم حضانت بچه ها رو میگیره

و بدون هیچ پولی توی زیر زمین خونه پدریش زندگی میکنن

پدربزرگ مریم  به مادر مریم گفته بود که بچه هاتو نیار  من خرجشونو نمیدم

اما ایشون به سختی پدرشو راضی میکنه و بچه ها رو زیر پروبال خودش میگیره

زندگی سخت مریم و خواهر برادرش شروع میشه

دخترخاله ها و پسردایی هاشون پولدار و مرفه اما اینا توی حسرت کوچکترین چیزها

پدربزرگشون هم زیاد کمکشون نمیکرد

میگفت من نسبت به نوهای دختری وظیفه ای ندارم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2840
2838
2834
2835
2108