بعدم کلی گریه کرد و اومد به جاریم گفت خیلی بیشعوری ایشالله بمیری که نمیزاری ما زندگیمونو بگیم
شوهرت بیچاره حق داره میاد میگه زنم بد ذاته (دروغ میگفت)از بس حیله گری
بعدم رفت سوار ماشینشون شد
اون جاریمم رفت توی اتاق درو بست صدای گریش توی حیاط میومد شوهرشم به مادرشوهرم گفت مامان هیچی نگو ها ببین عروست چه آتیشی به پا کرد
اینو که گفت برادشوهرام مثل خروس زنگی بهم افتادن
وقتی یخورده فضا آروم شد مادرشوهرم به پدرشوهرم میگفت تو گفتی اینارو دعوت کنید وگرنه من عمرا با این عروس ها جای میرفتم خیر نبینی 😂