دستی زیر چشمای خیسم کشیدم و با ته صدایی که در میومد گفتم:دکتر ،ادما وقتی مریض میشن اولین کاری که میکنن چیه؟
دکتر متعجب دست گذاشت زیر چونش و گفت:خب میرن پیش دکتر تا درمونشون کنه
گفتم :پس چرا من اومدم پیش شما درمون نشدم؟لبخندی زد و گفت:خب چون شما مشکلی نداری چشم غره ای رفتم و گفتم:تا حالا دیدی چشمای کسی مریض شه؟
بله ای گفت وبازم سکوت کرد گفتم:چجور بود؟گفت:خب بعضی ها میکروبی بودن بعضیام بخاطر یه سری تومور چشم
گفتم:فکر کنم اینم تومور باشه
دکتر بهم گفت:حالت خوب نیست اصلا
گفتم:تازه که گفتین من سالمم
بازم تک خنده ای کرد و سری تکون داد و گفت:ببین عزیزم تو جسمت مشکل نداره این روحته که مشکل داره و چاره اش پزشک ساده ای مثل من نیست
گفتم:پس کیه؟
گفت:روانپزشک ،مشاور
قهقهه زدم و گفتم:هزاربار امتحان کردم
پاشدم و گفتم:دکتر اینجور موقع ها چی میگین؟میگین طرف بیماری لاعلاج گرفته نه؟
نگاهم کرد ،نگاه نگران و ناراحتی داشت
گفتم:من بهش مریض بودم دکتر،اینقدر گذاشتم پیشرفت کنه که چشم و قلب و روحمو تسخیر کرد
اشک کل صورتمو پوشوند و من اصلا نمیدونستم از کی دارن خودسر میچکن
گفتم:یه بیماری ناشناخته است انگار ،از دست هیچ دکتری کاری بر نمیاد
خم شدم سمت میزش و گفتم:هیچ دوایی هم نداره
اشکامو با استین لباسم تمیز کردم و خواستم بزنم بیرون و گفتم:اها راستی دکتر،از فراموشی چیزی شنیدی؟
لبخندی زد
گفتم:اگه عمرم به دنیا باشه ازش یه قرص میسازم که هر وقت هر کس دچارش شد عین من سرگردون نشه
گفت:پس چرا خودت نمیخوری وقتی ازش میدونی
کج خندی زدم و چشم تو کاسه چرخوندم و گفتم:چون هزار بار فراموشی هم بگیرم بازم خنده هاش مریضم میکنه ،روزبخیر
ژینا.ع