برو ذوق کن آفرین ظربه رو خیلی درست و کاری زدی... دیگه از اون دختر شادو پر انرژی خبری نیست و به جایش یه دیونه عصبی که همش تو خودش تحویل گرفتی... راستش تقصیر تو نیست مقصر خودمم من هر چی چوب خوردم از سادگی خودم بود...
چشم های که از خواب لبریز و بعضی که خفه ام می کنه... سری که مثل مست ها از بی خوابی هر روزه اش منگه... این شده حال و روز این روزهای من... بیچاره مادرم... نمی دونم باید غصه اون رو بخورم یا خودم که دارم ذره ذره آب می شم؟!
سرم میگیرم به سمت آسمان با چشمانی که از مظلوم نگاه می کنم اشک چشم هام حسابی درخشان کرده که با بغض از ته دلم میگم خدایا خودت نجاتم بده اگه نجاتم ندی مرگ بالاخره نجاتم میده...
دست وپام جمع میکنم تو بغلم به خودم میگم نه...ین پایان قصه من نیست قصهای که یک روز نفهمیدم کی و کجا شروع شد اینطوری تموم نمی شده... به خدا میگم اول قصه رو تو نوشتی برام ولی راستش آخرش رو... محکمتر از قبل زمزمه می کنم آخرش خودم می نویسم...
نباید بگذارم ناامیدی از سر و کولش بالا بره... هر چقدر هم که شب ها مثل جغد خوابم نبره من روزهای سخت از این هم تجربه کردم... اصلا مگه از روز اول اون بوده... نه نبوده... مگه قبل از اون خوشبخت نبودم... نفس عمیقی می کشم... با این جمله چه چیزها که یادم نمیاد...
یادم می افته چقدر با حضورش احساس خوشبختی می کردم اصلا وقتی اون دیدم تازه معنی خوشبختی رو فهمیدم... گوشیم رو دستم میگیرم میرم تو پیجش... باید بدونم حال اون چطوره... با خودم میگم حتما حالش از منم خرابتر اون من رو خیلی دوست داشت😭
دختر رو خوب می شناسیم از بچگی رقابت عجیبی با من داشت! همه چیز را می تونم تحمل کنم ولی اینکه به من بگی حسود رو اصلا.... با خودم میگم یعنی همه چیز الکی بود... اون دوست دارم ها ... اون تو مثل خواهرمی گفتنات... وحشت همه وجودم رو فرا می گیره... از خودم می پرسم تو این زندگی کیا واقعی هستن و کیا مجازی... کی دوستم داره و کی دوستم نداره...
اه اصلا لعنت به طالع شوکت ... من انتخاب نکردم رقیب اون دختر باشم انتخاب نکردم این که هستم باشم... ولی زندگی با این رسوم پیچیده و مسخره اش این نقش رو به من داد؟!...