گفتم :خب تو که این همه دوسش داری چرا بهش نمیگی؟
پورخندی زد و تخمه هارو با حرص زیر دندوناش میشکوند
گفت:ادمی که از توجه هام نمیفهمه بنظرت بهش بگم میفهمه؟
تخمه های توی دستمو خالی کردم توی ظرف و کمی از پپسی رو خوردم و گفتم:یه وقتایی ادما نیاز به شنیدن دارن ،شاید اون حواسش نیست شاید اون اصلا نفهمه اینجوری خودت حداقل شرمنده دلت نمیشی حتی اگه پست بزنه
تو چشمام نگاه کرد و گفت :بنظرت این پریشونی من قابل فهم نیست؟
گفتم:تو پیش من اینقدر پشیمونی نه پیش اونی که دوسش داری
نگاه طولانی بهم کرد ،سیگاری خواست اتیش بگیره که از دستش گرفتم و گفتم:دو دقیقه این کوفتیو نکش
گفت:تو بگو چیکار کنم؟
گفتم :بهش زنگ بزن ،برو دم خونش ،چمیدونم پاشو برو دنیارو بهم بدوز و بهش بگو که دوسش داری
نگاهش بی انعطاف بود و غیر قابل نفود
گفتم:از چی میترسی؟
گفت:از اینکه خودشو ازم محروم کنه،دلم به این خوشه که شده چندساعت میبینمش
چشم ریز کردم و از همون فاصله نزدیک گفتم:چرا به من نمیگی کیه؟
بازم پوزخند زد
گفتم:من نگفتم که بهم بخندی
گفت:بدونی که خودت دارم میزنی
پاشد
گفتم:دست گذاشتی رو کسی که من ازش بدم میاد لابد
اینبار لباشو تر کرد و لبخند گله گشادی زد ،چنگی به اور کت شتری رنگش زد
متعجب گفتم:مونتیگو
هومی گفت،مست بود و من هراس داشتم از این حال ناحالیش
گفتم:کجا؟
گفت:مگه نگفتی ترسامو بزارم کنار و برم دنیارو خراب کنم که پلی بشه برای رسیدن بهش که مبادا یه روز شرمنده دلم شم؟
نگاه اجمالی بهش انداختم با اون فک منقبض و سیبک گلویی که خودنمایی میکرد و اون یقه اسکی شیری رنگ واقعا بی نظیر بود
گفتم:خب من به حرفی زدم اما نه با این حال مستت،اینجوری که بدتر گند میزنی ،بوی دهنت خفش میکنه
جفتمون خندیدیم که گفت :خداحافظ
دیگه چیزی نگفتم که صدای در گواه از رفتنش میداد،خواستم میزو جم و جور کنم حدود یکساعتی گذشت که صدای ایفون منو از اشپزخونه بیرون کشید
خودش بود،مونتیگوی دیوونه
درو باز کردم و منتظرش شدم که دیدم با یه دسته گل رز سفید اومد سمتم
منگ بودم و گیج
گفتم:مونتیگو؟
جان دلم محکمی گفت که دلم یه جوری شد،مثل موج سهمگینی که به جون ساحل میوفته
گفت:همیشه دلم خواست وقتی صدام میکنی اینو بهت بگم
گفتم:گفتی بهش؟
اروم و مضطرب خندید
گفت:اومدم که بهش بگم
خواستم چیزی بگم که گفت:تو دنیا هیچی منو نترسوند،چه تنهایی،چه بی کسی،بی پولی،هیچی!الا یه چیز...
سری به معنی ادامه کج کردم که گفت:خود تو !
گفتم:مستی،هزیون میگی بیا تو
خواستم برم تو که دستمو از پشت کشید و گفت:مگه نگفتی با جسارت بهش بگم ؟مگه نگفتی دنیارو به هم بدوزم براش؟پس وایسا و گوش بده
اشکم چکید و داد زدم:چرا من وایستم خب برو بهش بگو
اونم داد زد :خب چون اونی که منو به این روز انداخت تویی
حس کردم کل دنیا برای اون لحظه ساکت بود یا حتی همسایه هامون همه حرفاشو شنیدن انگار من کر شده بودم
گفت:میخوای بگی مستم؟
یکی زد تو صورتش و گفت:نیستم
گفت:میگی بوی الکل اذیتت میکنه؟
رفت عقب تر و گفت:خوبه؟
گفتم:داری دیوونم میکنی،میفهمی؟
گفت:توام همینکارو کردی
با بغض گفتم:چیکارت کردم؟
گفت:ناخواسته عاشقم کردی
یا چشمای بیرون زده انگشت اشاره گرفتم سمت قفسه سینم و گفتم:من؟مونتیگو من؟منی که حتی بلد نبودم مثل دخترای دیگه باشم؟
گفت:تو،خودت،همین تفاوتات
گفتم:نه
و درو بستم و رفتم تو و تا تونستم زار زدم حتی گلای نازنینم پرت کردم همونجا زیر پاهاش
پیامکی به گوشیم اومد که نوشت:حداقل شرمنده دلم نیستم اینبار ،با حسرت نگاهت نمیکنم،دیگه میدونم توام بی فکر من زندگی نمیکنی
دلم گرفت ،مونتیگو جز من کسیو نداشت و دروغ بود که اگه میگفتم من حسی بهش نداشتم
درو باز کردم هنوز پشت در بود
گفتم:بهترین دوستمو ازم گرفتی
گفت:تو هم دوستتو داری هم کسی که عاشقته
گفتم:اما من عاشقت نیستم
خندید
گفت:عادتته که همیشه تو چشمای همه نگاه کنی و زخم بزنی
با چشمای پرشده
گفتم:مونتیگو
گفت:جان دلم
گفتم:میترسم
گفت:از چی
گفتم:از عشق
نگاه عمیقی کرد و گفت:بترس ،بزار سرت بیام
خندیدم و گلای کف زمینو بلند کردم
ژینا.ع