اقا شوهرعمه من بیمارستان بستری بود منم امروز اتاق عمل کاراموزی داشتیم دیگه مامانم گفت حتما برو یک سر بزن منم با لباس سبزم و روپوش سفید روش(چون وقتی از اتاق عمل میاییم بیرون باید روپوش سفید روی مانتو شلوار سبز بکنیم که الوده نشه) خلاصه رفتم ملاقات. بعد دیگه چون رفته بود سونو گرافی اون سیم هایی که بهش وصله جدا کرده بودن و بعد شوهرعمم بهم گفت براش وصل کنم. بعدش عمم گفت از پرستار ازمایش هاش بگیر که عکس بگیرم بفرستم برای اشنامون که دکتره تو یک شهر دیگه. خلاصه منم رفتم و عکس گرفتم و همین😶 حالا همش استرس الکی دارم که مثلا الان عمم و شوهرش چه فکری در مورد من میکنن اون لیدهایی که چسبوندم درست چسبوندم سوتی نداده باشم😶 به ظاهر که همه چی اروم به نظر می رسید ولی من همش با این فکرها خودم رو ازار میدم. میدونم خیلی تفکرات بچه گانه دارم ولی من همش از این مدل نگرانی ها دارم