2777
2789
عنوان

عشق ابدی💙

147 بازدید | 0 پست

پير مردي صبح زود از خانه اش بيرون امد پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان يک ماشين به او زد.مرد بر زمين افتاد . مردم دورش جمع شدند و به او را به بيمارستان رساندند.


پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند که اماده ي عکسبرداري از استخوان ها بشود. پيرمرد در فکر فرو رفت . سپس بلند شد و لنگان لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت : که عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.


پرستاران سعي در قانع کردن او داشتند ولي موفق نشدند .براي همين از او دليل عجله کردنش را پرسيدند.


پير مرد گفت:زنم در خانه ي سالمندان است. من هر روز صبح به ان جا مي روم و صبحانه را با او مي خورم .نمي خواهم دير شود!


پرستاري به او گفت : شما نگران نباشيد . ما به او خبر مي دهيم . که امروز ديرتر مي رسيد.


پير مرد جواب داد:متاسفم . او بيماري فراموشي دارد و حتي مرا هم نمي شناسد.


پرستار ها با تعجب پرسيدند:پس چرا هر صبح براي خوردن صبحانه پيش او مي رويد؟


پيرمرد با صداي غمگين و ارام گفت:اما من که مي دانم او چه کسي است☹🙂💔

:)
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  7 ساعت پیش