الانم انقدر گریه کردم نفسم بزور بالا میاد...
سر ی اشتباه کوچیک مسخرع من جدا شدیم بعد دوسالو نیم الان سه ماهه جداییم من یماه طول کشید تا ازش عذرخواهی کنم چون دلمم شکسته بود و سوتفاهماتی پیش اومده بود بیشترین دوری ما ی روز بود و شده بود یکماه، بعدش که عذرخواهی کردم هم برنگشتیم بهم منم نخواستم برگرده و دوماه گذشته و گاهی پیام میده یا زنگ میزنه منم خیلی بندرت گاهی پیام میدم بهش، اما هنوز حتی نگفت بیا ببینمت بااینکه همش میگه هنوزم عاشقتم و دلتنگتم میگه میترسم بازم ببینمت و دوباره ولم کنی خیلی مسخرست...
تولدم نزدیکه تقریبا ی هفته مونده و قسم خوردم اگه روز تولدمم نخواست کنارم باشه کاملا از همه جا بلاکش کنم و صدها عکسمون رو پاک کنم اما خیلی میترسم، اگه واقعا نخواد ببینتم چی....فکرنکنم بخواد، نابود میشم... با فکر بهشم کور شدم از گریه خیلی میترسم کاش تولدم هیچوقت نیاد انقدر دلم پر بود و کسیو نداشتم حرف بزنم اینجا نوشتم....ببخشید طولانی شد😔