2777
2789
عنوان

پرت

468 بازدید | 0 پست

یه بار که باهم نشسته بودیم و وینستونشو مهمونم کرده بود همونجور که سرمو به کاناپه توی تراس تکیه داده بودم و سیگارو بین انگشتام به بازی گرفته بودم گفتم؛شب خیلی خوبه نه؟

ماه داره ،کلی ستاره داره،یه تاریکی عجیب و مطلقی داره که سراسرش ارامش و یکدستیه

اروم پوزخندی زد و با همون دستی که سیگار توش بود انگشت اشاره و شصتشو بهم نزدیک کرد چینی به بینیش داد و گفت :و کمی دلتنگی

پوک محکمی به سیگار زدمو گفتم:دلتنگی؟

اوهومی گفت

کمی مکث کردم و پاهامو تو شکمم جمع کردم و گفتم:چجوریه ؟ازش برام میگی؟

نگاهم کرد ،چشماش متعجب بود و ابروهاش به بالا پرت شده بود ،لبی کج کرد و گفت:خب نباید در واقع تعجب میکردم چون تو کلا از احساسات بویی نبردی

راستش کمی دلخور شدم اما حفظ ظاهر کردم و با کام سنگینی از سیگار به تکون خوردن درختا چشم دوختم

گفت:دلخور شدی؟

گفتم ؛نه

گفت:ولی شدیا؟

چپکی نگاهی بهش انداختم و گفتم:مگه ادم بی احساس ناراحت میشه؟

خندید و گفت:دیدی گفتم دلخوری،هر وقت دلخوری کنایه میزنی

با دهنم شکلکی براش در اوردم لازم لبخند زد

گفت؛خب تا خودت تجربش نکنی درکی ازش نداری

همونجور که حرف میزد لم داد به صندلی راکش و سیگار دیگه ای با ته مونده سیگارش روشن کرد و گفت؛میشه گفت انگار رسیدی به ته یه خط،یا مثل این میمونه که انگار اون مسیر رویایی که برای خودت تصور میکردی بخوره به بن بست،انگار دنیا فقط برات یه رنگ داره ،یا انگار مثل اون اعدامی که تا اخرین لحظه امید داره برای رضایت و در نتیجه اعدام میشه

نگاهی بهم انداختیم و من دستمو زدم زیر صورتم و بهش نگاه مینداختم

گفت؛خلاصه کلی حسای بده که به وجودت تزریق میشه و ذره ذره جونتو میگیره


گفتم:مونتیگو،منم این حسارو میفهمم

خندید

گفتم:جدی میگم نخند

گفت:میدونی که عجیبه

هرچی میخندید من دلخور تر شدم

گفتم:نخند داری دلمو میشکونی

ساکت شد و جدی

گفتم:منم انسانم ،اره زندگی اینقدر بهم ضربه زد که تو همون بچگی نفهمیده احساس چیه ریشه هاش خشک شد تو وجودم اما...

سکوت کردم ،دوست نداشتم پیشش کم بیارم اما اون فرق داشت ،اونم مثل من بود اما نه برای من

،رک و راحت میشد ،نمیترسید از بیان احساسش

گفت:اما؟

گفتم:اما من این حسارو تجربه کردم ،حتی وقتی که گاهی کنارت بودم ،حتی وقتی یه اتاق باهم فاصله داشتیم میفهمی؟

پاشد اومد پیشم و بغلم کرد

گفت:راست میگی؟

نگاهش کردم و اشکم ریخت

گفت:معلومه که راست میگی چون تو هیچوقت بهم دروغ نگفتی

سرمو گرفتم پایین و چقدر شرمنده بودم که جلوش اشک ریختم

گفت:الان مهربون شدی؟

سرمو به نشونه نفی تکون دادم و گفتم:نه فقط نیاز داشتک که این حرفارو بهت بگم

سرمو بوسید و گفت:منم نیاز داشتم به شنیدنش

سرمو گرفت بالا و اشکامو پاک کرد و گفت:قول میدم به روت نیارم که بخاطرم گریه کردی موقشنگ

اب بینیمو بالا کشیدم و گفتم:نه بابا حساسیت فصلیه

پرویی نثارم کرد و جفتمون خندیدیم

ژینا.ع

وای از گرد ســم تازه خر خریده ها!!! وقتی با من حرف میزنی رفتار ارزونتو بزار توی جیبت:)

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108