پسرشم خیلی تحت فشار بود
رفت اسب سواری کنه ولی یه بلایی سر اسبش اومد
گفتن باید خلاصش کنی
اونم دیونه شد تفنگو گرفت خودش کشت اسبشو
بالای سر اسبش گریه کرد و لباساشم خونی شد
رفت خونه ی مائده گفت اومدم باهات خدافظی کنم
مائده هم خودکشی و مرد ( تو قسمت بعد پسره میفهمه )
مالک هم همع چیو به نام پسرش کرد شد رئیس