اندازه کل عالم شایدم یکم کمتر یا بیشتر، دلم گرفته...عجیب از ساعت دو شب حس بیقراری همه قلب منو پر کرده...حس بی پناهی...خدای من پناهم تویی..دلمو آروم کن...
من نمیدونم کی میخوام با اینکه نیست کنار بیام...دیدین گاهی مثلا ی چیزی رو باور نمی کنین همش منتظرشین بعد یهو می فهمین که تموم شده و نباید منتظر باشین...
حال الان من همینه...یهو به خودم اومدم دیدم مخاطب عاشقیام،پیامای عاشقانه ام،کسی که همه قلب و جونم بهش گره خورده هست..زنده است...زندگی می کنه اما بی من..اما مال من نیست..اما با من نیست...اما با من نیست و جاش اینجا بدجوری خالی مونده...
عاشقانه هاشو با کی شریک می شه؟
به سر کی بوسه میزنه؟
برای کی گل میخره؟
هر شب دیدن کی میره؟
اما حتما راحت شد از شب بیداریای من که پا به پام تا دیر وقت بیدار میموند و همش به کارش نمی رسید...
+بالاخره بازم با نوشتن اشک اومد
+دلم برات تنگ شده،اونقدر که دلم میخواد فریاد بزنم تا شاید صداش بهت برسه و برگردی فقط بوت کنم...
+مطمئنم که هیچ وقت نفهمیدی و نمیدونی من چقدر دوستت داشتم و دارم و با رفتنت چی به روزم اومد..
+یک آدم شکسته از من ساختی عاشق کش بی رحم...💔
+نمیدونی که چقدر میخوامت...نمی دونی...