روز جمعه پدر شوهرم تماس گرفت بیایید خونمون صبحونه و ناهار با هم باشیم ما هم یک ماه بود نرفته بودیم خونشون و رفتیم صبحونه که خودشون خورده بودن من و همسر و پسرم رفتیم سر میز تنها خوردیم مادر شوهرم گفتم ناهار هم اینجایید؟؟؟؟. من هیچی نگفتم اما دلم شکست باز گفتم اشکال نداره بعد گفت غذا زیاد در یخوال هست گرم میکنم واس شب پسر بزرگم و زنش میان غذا میزارم من خییییلییییی ناراحت شدم بچها به نظرتون ناراحتی من به جا بود؟بعد سوهرم متوجه چهره ناراحتم شد ولی هیییچی نگفتم که بی احترامی نکنم بعد شوهرم مامانشو صدا کرد تو اتاق داد زد که عروست از خودت نیست از خودت عروستو ندون چرا غذا برا خانم نزاشتی و این حرفا مادر شوهرمم اومد تو اتاق که شما که نگفتید میایید سر زده اومدید غذا گرم هم میخوایید؟من فقط دندونامو فشار دادم زو هم هیچی نگفتم ولی از کارشون شکه شدم آخرم تن ماهی گذاشت جوشید با سیب زمینی و برنج گذاشت جلومون منم ۳ قاشق خوردم مه فقط ازش خورده باشم ولی با خودم عهد کردم دیگه خونشون نرم واسه وعده.