من خب نزدیک زایمانمه بعد چون شوهرم نیست زیاد خونه مجبورم برم خونه مامانم .ابجیم یه ماهه اومده مستاجر مامانم شده .امروز اصلا من حرفی نزدم بابام و مامانم صحبت کردن بعد ابجیم قهر کرد ..خلاصه که بعد چندساعت مامانم دعواش کردکه خب چیزی نگفتم من که گفتم رب سوخته باید بالاسرش میموندی تا من این یکی و درست میکردم.بعد برگشت گفت نه من برای اون ناراحت نشدم و اینا اسم منو گفت و شروع کرد دیگه هیچی تو دلش نموند که بارم کنه .بعد الان میخوام بدونم نزدیک زایمان کارم زشته میرم یکی هواسش بهم باشه چون بچه اولمه اصلا تجربه ندارم .دردم دارم به زور دردمو تحمل میکنم تا وقتش بشه .بخدا اصلا حرفی نزدم بهش .به نظرتون چرا اینجوری کرد انقد گریه کردم اعصابم بهم ریخته
بچه داره ..خودش از اول بارداری تا چندسال بعد زایمانم مامانم و خودم کمکش میکردیم .باز من از اول بارداریم خونم بودم زیاد نمیرفتم پیش مامانم فقط وقتی واقعا حالم بد بود میرفتم .اومد خونه مامانمم کلی با این حالم پاشدم کمک کردم ولی باز اینجوری کرد