
یه بار بهم گفت:تو چرا حسودی نمیکنی؟
خندیدم و گفتم
خب مگه بچم؟
گفت :مگه فقط بچه ها حسودی میکنن؟
گفتم خب ادمی که دیگه سنی ازش گذشته باشه و همه رنگای دنیارو دیده باشه حسادت میشه پیش پا افتاده ترین حس براش
در ثانی
نزاشت حرفمو ادامه بدم و اومد شیر ابو بست و منو بغلم کرد تا بزار رو اپن که با دستکشای کفی و خیس جیغ زدم
خندید و من دلم واس اون چشمای مهربون و اون لبخند پر مهرش پر کشید
گفت:خب خانم داشتید چی نطق میکردید؟
موهامو زدم پشت گوشم که قهقهه اش به هوا رفت و یکی زد به بینیمو گفت:خنگولی منی که مو قشنگ
وایی گفتم و یهو یادم اومد موهام کفی شد
گفتم:نگاه چیکار کردی؟همیشه با این سئوالات باعث میشی من یه خرابکاری کنم
اروم گردنمو بوسید و گفت:میخوای بگی محو جذابیتم نشدی دیگه
هلش دادم عقب و زیر لب چه خوش اعتماد بنفسی هم نثارش کردم ،ارنجشو تکیه داد به اپن و گفت:نه خدایی چرا تو حسودیت نمیشه؟
گوشه چشمی بهش انداختم و گفتم:چون نیازی بهش ندارم چون میدونم حتی اگه من حسادتم نکنم تو کاری نمیکنی که بخواد حسای منو تحریک کنه و اذیت شم
دستکشارو در اوردم و گفتم:چون به تو که تموم وجودمی اعتماد دارم،چون میدونم نگاهت جز من رو هیچکی نمیشینه که بخوام حسودی کنم
خندیدو و گفت :الان من خودشیفتم یا تو
خندیدمو گفتم :معلومه توی میمون
قهقهه سر دادم و دویدم که اخرش گیرم انداخت و از پشت بغلم کرد و گفت کی میمونه؟
جیغ جیغ کردم اما ذره ای بین من و خودش فاصله ای ننداخت
گفتم تو
منو برگردوند و گفت:میمونم میشم برات تا وقتی که برای هر لحظه شاهد تماشای این لبخندای قشنگت شم
ژینا.ع