دوستان من ۲۲ سالم شوهرم ۴۰ سالشه
هر چی بگم
از جا خالی دادناش . حمایت نکردناش. روزی هزار بار بهم میگه خاندادم از تو مهمترن . مسولیت پذیر نیست . جلو هر کس نا کس باهام دعوا میکرد تو شهر غریب تو تنهای مطلق من گذاشته بود
رابطمون سرد سرد
با هر ی پله بهش تزدیک میشدم ۱۰۰ مینداخت پایین
۲ سال ازدواج کردیم خواهرش ب بابام زنگ زد این دخترتونه دارن میارنش
الانم قهر امدم خونه بابام ۴۱ روز ن زنگ میزد ن گفت چیزی لازم داری
من تو این ۴۱ روز بهترین روزای زندگیم هست با یکی فقط در حد صحبت میکنیم
انگار تمام تنهایام پر کرده واقعا معنی زندگی بمن فهمموند همیشه نصیحتم میکنه هر کاری میکنه ک خوشحال بشم نمیدونم هر چی با شوهرم کشیدم پیش این ی ارامش خاصی دارم
بمن اهمیت دادن یاد داد
گذاشت نماز بخونم . ولی شوهرم وقتی نماز میخوندم مسخرم میکرد
و کلا خیلی بمن اهمیت داد تازه حس با ارزش دادن فهمیدم
دوستان تازه شوهرم هر روز ب گوشی بابام پیام میده فش توهین میکنه