من تو یه خانواده خیلی شکاک بزرگ شدم البته تقصیر خودشون نبود عمه عام تو گوششون میخوندن
کلاس ششم به همراه دوستام میرفتم تکواندو خیلی دوست داشتم ولی عمم در اومد گفت دوست پسر داره آخه تو که گفتی خب عکس و فیلم هم می گرفتی همون یه جمله زندگیمو به آتیش کشید وقتی رفتم کلاس هشتم عمم گفت برو کلاس زبان ولی کسی ازم نپرسید علاقه داری یا نه دو سال به زور کلاس زبان رفتم
موقع انتخاب رشته و رانندگی م که شد عمم باز دوباره دخالت کرد و 💩 به زندگیم الان مامانم سرکوفت میزنه نمیزارم دانشگاه شهر دور بری چون دختر عمت رفته شهر دور دوست پسر پیدا کرده
دوسال از دانشگاه رفتنم عقب افتادم امسال دارم دوره مربیگری والیبال میگذرونم و تصمیم گرفتم هر وقت باشگاه مو زدم تکواندو مو ادامه بدم دانشگاه هم شهر خودمون ثبت نام کردم بخاطر باشگاهم که برا عملی ها از کارم عقب نیافتم
و انتقام مو وقتی پول دستم بیاد از عمم میگیرم
یعنی تو اون چند وقت چند بار تا سمت خود کشی رفتم
الان نظر شما چیه