نماز شب و نماز صبحمو خوندم و سر جام دراز کشیدم ک بخابم ولی هنوز بیدار بودم.
صدای بی قراری دخترم رو شنیدم ..دقیقا مث زمانایی ک بهونه میگرفت ( دخترم خواب بود ) و صدای من وقتی عصبی سر دخترم داد میزدم ب صدای مهیب یه حیوون تبدیل شده بود ب نحوی ک ترس انداخت ب دلم.
من بیدار بودم اطمینان دارم ک خواب نبودم و فقط این صداها رو میشنیدم.این نشونه ای بود از طرف خدای من چون همیشه ازش میخام ک تا فرصت دارم کمکم کنه ک اشتباهاتم رو کنار بزارم و سبکبال پیشش برم.
همون زمان خدا رو ب پنج تن قسم دادم ک منو ببخشه و توبه کردم و خوابم برد.