مونتیگو از اون دسته مردای شر و شور نبود ،اروم بود درست مثل برف چله ی زمستون که توی ارامش کامل کل شهرو سفید میکرد ،مونتیگو با تمام مردای دنیا رنگش فرق میکرد !هم خودش هم عواطفش ،مونتیگو حسادتش ،غمش ،لبخنداش ،نوع نگاهش متفاوت بود!
وقتی عصبی میشد ،مشتاش دیوارو سوراخ نمیکرد ،شکستنی هارو به درو دیوار و کف پارکت نمیکوبید ،تاوان ناراحتیشو از هیچکس نمیگرفت .اروم بود!تنها ری اکتش چنگ انداختن با اون دستای عین پنجه گرگش به پاکت های وینستون سفیدش و اون فندک یادگاری طرح تفنگ تک لول که من براش گرفته بودم ،بود و پناه بردن به تراس رو به خیابونمون که درست وسط قلب یه شهر بود .ساکت ساکت به تنهایی هاش پناه میبرد و تا جون داشت سیگار دود میکرد،انگار تاوان درداشو ریه هاش پس میدادن .و منی که به تنهاییش دوست نداشتم خیانت کنم
مونتیگو برعکس من بود،همونقدر که من شر و شور بودم اون دوبرابر من ارامش رو تلنبار کرده بود توی جونش ،خسته نمیشد نه از غر زدنام نه از عیب گرفتنام و نه از رفتارهای بدم!که اگرم میشد محال بود به روم بیاره که مبادا خم بشینه پا ابروهام.وقتایی هم که از زمین و زمان شاکی میشدم نه به زور با همون مهربونیش منو مینشوند کنارش و ازم میخواست حرفای تو دلمو بریزم تو دل اون ،میگفت من قلک زندگی توام ،حرفات باارزشه باید بریزم تو جونم و من تعجب میکردم که چرا اینقدر این مرد خوبه؟!
مونتیگو برام مثل یه تولد بعد مرگ بود و کمتر کسی بود که بخواد اینو درک کنه
بیخیال افکارم میشم وپا میزارم تو تراس و از حضورم یه لبخند کمرنگ و به همون اندازه کم جون میزنه
منم لبخند متقابلی بهش میزنم و میگم
هوای بهار قشنگه نه؟
سرشو به معنی تایید تکون میده و نشون میده نمیخواد حرفی بزنه
میگم:مونتیگو
جان دلمی میگه و دستی به موهام میکشه و من بعد12ساعت تازه صداشو شنیدم
میگم:از چیزی دلگیری؟
سرشو به معنی نفی تکون میده
میگم:نسکافه بیارم برات؟یا میخوای سرتو ماساژ بدم؟
نگاهشو میدزده و سرشو پایین میندازه
دلم به اندازه کل ادمای دلتنگ شهر میگیره،چقدر من ضعیف بودم،بغض پنجه هاشو دور گلوم سفت میکنه و مگه میشه تو بهارم اینقدر اکسیژن کم باشه؟
پا میشم و میخوام از کنارش بگذرم که دستمو میگیره،وایمیستم و بدون نگاه کردن بهم دستمو میزاره روی گونه ی چپش و چشمای کشیده و قرمزشو میبنده و اون مژه های پرپشتش مثل مزرعه گندم بودن
اروم لبشو به پنجه هام نزدیک کرد و گفت:خدا منو بکشه که حالتو بد کردم
قلبمو دیدم که افتاد کف تراس و بغض لامذهب اخر دستای کثیفشو از دور گلوم برداشت
رو زانوهام کنارش نشستم و گفتم:تو رو مرگ من اینجور نگو من...
دست گذاشت روی دهنم و چشمای اونم تو پر و خالی شدن با چشمای من در حال رقابت بودن
گفت:مو قشنگ،مو قشنگم!25سال قبل که پدر مادرم که حتی نمیدونم الان کجان منو تنهام گذاشتن وقتی که تو اوج بچگیم زیر دست ظالما بزرگ شدم ،وقتی تو مدرسه همه خونواده داشتن الا من زیاد دردم میگرفت خیلی زیاد
اما بعدش شمارو خدا سر راهم قرار داد ،تویی که با اومدنت دردامو گرفتی،تویی که خونوادم شدی ،تویی که قدت هیچ کجای دنیا ندیدم
یه وقتایی خدارو شکر میکنم که خونواده ندارم چون اگه غیر اون بود من دیگه تو رو نداشتم
نگاهش زار و مریض بودو من مونتیگو رو اینجور ندیده بودم
دست گذاشتم رو دستاش و گفتم:در حق خودت بی انصافی نکن
سرشو تکون داد و گفت:وقتایی که ناراحتت میکنم بی انصافی میکنم
گفتم:من برای خودم ناراحت نیستم،برای اینکه نمیتونم ارومت کنم ناراحتم
دستاشو قاب صورتم کرد و گفت:تو تنها ارامش من تو این کره خاکی ،حتی حرفم نمیزنم بازم تو در تراسو وا کن و بیا کنارم ،این بیشتراز نسکافه هات ارومم میکنه
لبخندی زدم و اروم بغلش کردم
اروم میگه:تو رو قد خدا میخوامت