بی اغراق هیچی از این شش ماه اول سال دستگیرم نشد که نشد...
گذشت و گذروندمش با افکار و زندگی خاصم...
امروز دکتر بودم...گفت جقدر مسلط تر و ارومتری...چقدر حالت انگار بهتره..داروها اثر کردن...بهش گفتم اره اما برای فرار از فکر میخوابم...گفت نخواب پاشو با همین مشکلاتت زندگیتو ادامه بده..راهش فرار نیست..راهش رو به رو شدن با مشکله...
گفت چیکار کردی راجع به اون ادم فکرت چیه الان؟!
بهش گفتم یا باید برای همیشه بیخیالش بشم
یا باید به یه زندگی سالم دعوتش کنم و راه خودمو برای همیشه مشخص کنم...
گفت و تو حالا راهتو انتخاب کردی؟!
بهش گفتم نه هنوز..چون می ترسم کاری کنم و حالم بدتر بشه...
گفت منم پیشنهاد می کنم تا حالت کامل خوب نشده کلا کاری نکن...
____________________________
امشب باز بابام صحبت اون روزا رو کرد.. گفت تو به حرف من گوش ندادی اون پسرم فهمیده وقتی به حرف من گوش نمیدی میخوای به حرف اون گوش بدی پس؟!
و روز اخر گفته ازت میترسه دیگه و یه چیزایی بین خودتون هست ک من نمی دونم...
+راجع به حرف گوش ندادن راست می گه،باید در ظاهرم که شده جلوی بقیه حرفشو گوش بدم...
(یه علتشم این بود که یک بار با مجید دو تایی حرف زدن و مجید بعدها به من گفت به بابات راجع به گذشتم گفتم و بابات هم گفته که تو توی اختلافاتش با مامانت بزرگ شدی،که بابا گفت هیچ کدومو من نشنیدم ونه گفتم و اون از خودش گفته بهت🤦🏻♀️سر این میخواستم وقت صحبتشون منم باشم که مجید با پررویی و سیاست با من فقط بحث کرد و جواب هیچ سوالی رو نگرفتیم اون شب و ففقط همه چیز بدتر شد..لعنت به اون شب)
+ازم می ترسه اون..و این خیلی ناراحتم می کنه...اخه چرا من اینقدر ترسوندمش از خودم😭...یعنی از واکنشم دربرابر تکرار همچین چیزی میترسیده؟ یا به خاطر دوره کودکیم ازم ترس داشته؟ یا میدونسته نمیتونه متعهد باشه و ترسیده ابروشو حفظ نکنم؟
+اینکه گفته یه چیزایی بین خودمون بوده،منظورش اون ماجرای کودکی و پدرمه،،،،،،چرا واقعا میخواسته این ماجرا رو عنوان کنه جلو بابام؟!
اصلا از این ماجرا هم ترسیده یعنی؟!
+بابا میگه واقعا گیر مالی داره با اون خانم مجید، و میگه تو ترسوندیش و کاری کردی ک نیاد و واقعیتو نگه..چون ی بار میحواسته به بابا واقعیتو بگه
+بابا میگه تموم شده بدون قضیه رو فقط تجربشو استفاده کن،قلبم نمیتونه و نتونستمم اینو به بابام بگم...
###وای خدا هنوز تو سرم سوال هست...
واقعیت محض اینه که من واقعا هنوز به برگشتن،درست کردن فکر میکنم و واقعیت محض تر اینه که حس گناه می کنم زیاد هنوز..نمی دونم از سر کمالگراییه که باید درست برخورد میکردم و کامل کامل میبودم یا واقعا حس گناهمه...
پوووف