بچه ها تو روخدا دعا کنین ما از اینجا بریم بخدا خسته شدم
مادرش نمیزاره زندگی کنیم
من حامله شدم سریع سقط شد ولی ب مادرشوهرم نگفتم چون دفه ی قبل ک سقط کردم بهم تیکه انداخت ولی خودش فال گوش وایساده بوده گوش داده بود فهمیده بود هی میگف مریضی چیزی هستی؟ینی من میدونم سقط کردی ؟سیم های تلفن مارو بخودش وصل کرده گوش داده۔۔
ب مامانم گفتم نگو بهش سقط کردم گفت ن نمیگم
حالا بعد چند ماه مادرشوهرم زنگ زده میگه میخای غذا بزارم شوهرمگف چطور گف خانمت سقط کرده واسه اون مادرش گف
چن بارگف بچه انداخته۔۔۔۔۔اخه اصلا زنگ زدن نداش اونم بعدکچن ماه فقط زنگ زد ب من تیک بندازه و منو مامانم دعوا کنیم ۔۔۔۔از مامانم بدم میاد بخدا ازش خسته شدم دیونس همه چیو ب همه میگه تازه میدونه مادرشوهر من بده۔۔۔۔