
وقتی جونی خیال میکنی میتونی به جاهای بزرگ برسی فکر میکنی میتونی دنیا رو فتح کنی بعد یهو یه چیزی میاد وسط زندگیت متوقفت میکنه یه شوهر بیمار و الکی یا یه خانواده ی دخالت کن بعد شروع میکنی عقب گرد شروع میکنی به درجا زدن و یک زندگی اجباری هی میخوای بلند شی نمیشه هی میخوای خودت باشی به خودت بیای نمیتونی همش عقب گرد همش بدبختی همش درد همش رنج اونقدر که دلت نمیخواد اصلا از خواب بیدار شی و آرزوت میشه مردن .زندگیت سیاه میشه و همش درجا و زندگیت بوی تعفن میگیره از مذهب و دین دور میشی دعا و نماز یادت میره میشی یه آدم بیمار که نه خدا میفهمه نه دین نه مذهب .و یه خونه ی کثیف که حال نداری تمیزش کنی زباله ها یه طرف لباس ها یه طرف پوشاک بچه یه طرف و آنقدر افسرده میشی ماهی یکبار میری حموم اونم به اجبار آنقدر بیخیال دنیا میشی که خونت تار عنکبوت میگیره پنجره هات خاک میگیرن خونت پر میشه از سوسک و پشه و ...ولی حال نداری بلند شی کاری کنی اونقدر بیخیال دنیا میشی که هر کی میاد میزنه تو سرت میره و میشی نوکر برده .گاهی آنقدر افسرده میشی که دلخوشیت میشه شکستن ظرف و وسایل و پاره کردن لباس هات و خندیدن به این کار.
.
لعنت به این زندگی اجباری.