شوهرم خانواده امو موقعی که من سزارین بودم ازخونه انداخت بیرون.فاصله شهر خودمون با خونواده شوهرم 10 ساعته اگه شما جای من بودید چکارمیکردید.چطور میتونم این خاطرات بد رو ازذهنم دور کنم.خیلی تو سزارین خونواده شوهرم باشوهرم زجرم دادن
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
به نظر من وقتی نمیخوای یه چیزی رو تموم کنی باید فراموش کنی ،اینجوری که هی فکر کنی ازشون متنفر میشی و خودتم زجر میکشی،به کارهای خوبی که کرده فک کن و بدی هارو بذار پای نادونی
نه اختلاف نداشتن.بعد یک سال همین یه بار اومدن خواهر ومادرم.هر دم به دقیقه یه چیزی بهونه میکرد.یه بار میگفت الان بچه امو شما میکشید بلد نیستید یه بار میگفت صاحب خونه اذیت سرو صدا نکنن خونواده ات.تو بدترین شرایط بودم.بعد یک سال خونواده امو دیدم.میخواست فقط خونواده اش رفت وامد کنن.اگه یه چیزی بگم باورتون نمیشه.اولای ازدواجمون موقعی که اومد خواستگاریم گفت من یتیمم واینا منو بزرگ کردن.اخرش فهمیدم اینا خونواده اش هستن تااالانه هیچی به خونواده ام نگفتم