واقعا مسخرست..اینکه یه ادم تمام زندگیشو در دل یک تجربه از دست بده..من تمام شادابیم،حس و حالم،انگیزه ام،زنده بودن و زندگی کردنم رو در دل این تجربه باختم...اصلا زندگی نمیکنم...حتی تلاشی هم نمی کنم که خودمو به زندگی وصل کنم،حتی تلاشی نمیکنم با اون ارتباطی برقرار کنم در واقع از اینکار وحشت دارم الان..از اینکه حالم بدتر بشه...
روز که شروع میشه نور خورشید که بهم میخوره مضطرب و وحشت زده می شم...استرس همه وجودمو میگیره..ترس از اینده..ترس از زندگی...
درادامه روز افکار مربوط به گذشته و.گفتگو های ذهنی رهان نمیکنه
و من پناهی جزخواب ندارم...
خسته شدم از همه چی
از این جستجوی بی پایان اون و از این حالم...خسته ام
به شدت حس بی لیاقتی و بی عرضگی می کنم...کاش فقط حس میکردم همت ندارم...من هیچی ندارم الان..هیچییی...یک هیچ بزرگ خیره به زندگی...اه حالم از خودم بهم مبخوره