همونجور تو فنجون کمر باریکش چایی مینوشید یهو گفت:راستی یه وقت دیر نیای؟
نگاهمو گیج انداختم بهش و گفتم :یعنی چی؟من که اینجام
چاییشو قورت داد و ریز خندید،گاهی خیلی بچه میشد ،یه ادم نامتعادل که انگار هنوز به بلوغ فکری نرسیده
گفت:معلومه که میدونم اینجایی
گفتم:پس منظورت چیه؟
به برگ پتوس روی میز دستی کشید و گفت:من هنوز منتظرم تو عاشقم شی
گفتم:ما قبلا راجبش حرف زدیم مگه نه؟
گفت:اره و من مثل مادریم که بچش یه روز صبح رفت تو کوچه بازی کنه و دیگه پیداش نشد
جفتمون سکوت کردیم،به بیرون نگاهی کرد و افتاب مریض امروز از پنجره مغازه خورد به عسلی های توی چشماش و عجیب خوردنی شدن
از فکرم لبمو گزیدم که گفت:همش انتظارو انتظار ،مدام کنار همون پنجره به خیابون وایستاده
نگاهم کرد،نگاهم به ته ریش هاش کشیده درست مثل یه گیاهی که درحال جونه زدن بودن و چقدرم دلم لمس کردن و برخورد سرانگشتام بهشون رو خواست
پاشدم تا براش چای بریزم و کمی از جو دور شم
صداشو بازم شنیدم
گفت:میدونی بدیش چیه ؟
گفتم:نه
گفت:اینکه هیچوقت ناامید نمیشه ،تا لحظه ی مرگش هرکی که در خونشو میرنه فکر میکنه قرار همونی که انتظارشو میکشید بیاد
یه غمی تو دلم جا باز کرد و خواستم استکانو از چایی پر کنم که گفت
یه وقت اینقدر دیر نیای که مرده باشم
و نفهمیدم چی شد که قوری و استکان از دستام رها شدن و حرکت شتابزده اون به سمتم نشان از نگرانی و پشیمونیش بود
اما حس میکردم تیکه های قلبم لابه لای خورده های همونای که از دستم رهاشدنه
اروم زمزمه کردم:پس در خونتو باز کن که انتظار به سر اومد
سعی کردم از مقابل نگاه بهت زده اش رد شم و شیشه خرده هارو جمع کنم
ژینا.ع