2777
2789
عنوان

پرت🐋

801 بازدید | 0 پست

همونجور تو فنجون کمر باریکش چایی مینوشید یهو گفت:راستی یه وقت دیر نیای؟

نگاهمو گیج انداختم بهش و گفتم :یعنی چی؟من که اینجام

چاییشو قورت داد و ریز خندید،گاهی خیلی بچه میشد ،یه ادم نامتعادل که انگار هنوز به بلوغ فکری نرسیده 

گفت:معلومه که میدونم اینجایی 

گفتم:پس منظورت چیه؟

به برگ پتوس روی میز دستی کشید و گفت:من هنوز منتظرم تو عاشقم شی

گفتم:ما قبلا راجبش حرف زدیم مگه نه؟

گفت:اره و من مثل مادریم که بچش یه روز صبح رفت تو کوچه بازی کنه و دیگه پیداش نشد 

جفتمون سکوت کردیم،به بیرون نگاهی کرد و افتاب مریض امروز از پنجره مغازه خورد به عسلی های توی چشماش و عجیب خوردنی شدن

از فکرم لبمو گزیدم که گفت:همش انتظارو انتظار ،مدام کنار همون پنجره به خیابون وایستاده 

نگاهم کرد،نگاهم به ته ریش هاش کشیده درست مثل یه گیاهی  که درحال جونه زدن بودن و چقدرم دلم لمس کردن و برخورد سرانگشتام بهشون رو خواست

پاشدم تا براش چای بریزم و کمی از جو دور شم

صداشو بازم شنیدم 

گفت:میدونی بدیش چیه ؟

گفتم:نه

گفت:اینکه هیچوقت ناامید نمیشه ،تا لحظه ی مرگش هرکی که در خونشو میرنه فکر میکنه قرار همونی که انتظارشو میکشید بیاد 

یه غمی تو دلم جا باز کرد و خواستم استکانو از چایی پر کنم که گفت

یه وقت اینقدر دیر نیای که مرده باشم 

و نفهمیدم چی شد که قوری و استکان از دستام رها شدن و حرکت شتابزده اون به سمتم نشان از نگرانی و پشیمونیش بود 

اما حس میکردم تیکه های قلبم لابه لای خورده های همونای که از دستم رهاشدنه

اروم زمزمه کردم:پس در خونتو باز کن که انتظار به سر اومد

سعی کردم از مقابل نگاه بهت زده اش رد شم و شیشه خرده هارو جمع کنم

ژینا.ع

وای از گرد ســم تازه خر خریده ها!!! وقتی با من حرف میزنی رفتار ارزونتو بزار توی جیبت:)

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108