لامذهب دلبرى كردن را از بَر بود
ميدانست كجا بايد لبخندى بزند تا
دين و دنيايم را برايش يكجا بدهم
موهايش را طورى روى چشمانش
ميريخت كه هوش و حواس
از سرم ميبرد. عطرِ تنش هربار
نسبتِ مستقيم با حال و هوايش داشت
یک روز گرمِ گرم، یک روز سردِ سرد
ترس داشتم، ترسِ از دست دادنَش را!
حسود بودم، به آدمهايى كه قبل از من
تمامِ اين اطوارهايش را ديده بودند
مينشستم ساعتها فكر ميكردم كه
چند نفر را مثلِ من ديوانهی خودش كرده
آنقدر فكر ميكردم كه يادم ميرفت
دوستش داشته باشم! كه يادم ميرفت
شايد تمامِ اين حس و حال را یکبار فقط
در زندگیام تجربه كنم؛ درست آنجا كه
يادم رفت دستان ضعيف ظريف و
زيباى زنانه اش را محكم بگيرم
آرام دستانم را رها كرد
آرام دستانم را، خودم را
دوست داشتنم را رها كرد
رفت و رفت!