دلم میخواد برگردم به گذشته و اونقدر عاقل باشم که نذارم اینهمه اسیب ببینم،اما شدنی نیست...
شاید من مریضم که هنوز با وجود همه کاراش عاشقانه دوسش دارم و میخوام ک برگرده...
فقط ی چیزو میدونم ک خالصانه و عاشقانه دوستش داشتم و بلد نبودم مشکلمونو حل کنم...
زندگی اسون نمیشه..زندگی هیچ وقت برای من اسون نبوده..فقط زمانی ک با اون بودم دنیا داشت رنگ خوبشو نشون میداد ک همه چی بهم ریخت...
این روزا مداوم تهوع دارم،مداوم بی قرارم و بغض می کنم و به خواب پناه میبرم...
دلم مبخواد خودمو قوی کنم..برگردم به زتدگی..منتظر اون نباشم..درست زندگی کنم...اونقدر قوی باشم ک بتونم همیشه اروم و سریع راهمو پیدا کنم...
ی بغض وحشتناک الان تو گلومه...از خدا میخوام به حق این روز و شبها و به حق حضرت عباس دل منو اروم کنه و درای امیدو روی همه کسایی ک ناامید شدن باز کنه و خودش ارامش بده به قلبمون..
# خدای من، من جز تو با هیچکس نمیتونم از حال درونم بگم..پناهم باش...تنهام...