مامان این سه روزه کرونا گرفت،خیلی سختی کشید تو زندگیش بابام وقتی فهمید مریضه روزگارشو سیاه کرد همش باگریه میخوابید با دادای بابام الانم دیشب رف خونه باباش تا مواظبش باشن سبب کرونا گرفتنش مشهد بودیم برگشتیم اینجور شد تا اینکه تازه خواهرم بم زنگ زد گف میدونی کی سبب کرونا گرفتن مامانم شد😖😭گفتمش کی گف بابام گرفته بود ولی نمی گفت میخواست مامانم بگیره از دسش خلاص شه دیشب زنگ زده به داییم بش گفته من کرونا گرفته بودم وازم گرف😖
انقد شوکه شدم بخاطر مامان بدبختم که چشام یه باره باریدن هنوز نمیتونم قبول کنم که چرا وبراچی اون مامانمه خدای هم هس بالا سرش تا با شوکه بعدی مواجه شدم گف مامانم فقط یه تنفس خیلی کم ازش باقی مونده😭😖احساس کردم دیگه دلی ندارم شکستم از بس که دلم سوزوند😖😖