سیگارشو رو سکوها خاموش کرد و تو سکوت زل زده بود بهم ،چشمای درشت و رنگی و کنجکاوش یجوری خیره ام بود که اذیتم میکرد
نگاهش کردم و گفتم:چیه؟
گفت:فهمیدم
گفتم چیو
گفت:اینکه اگه قرار باشه تو دنیا یه هدیه بهت بدم که هم دوستش داشته باشی و هم بهت بیاد چی بهت بدم
لبخندارومی زدم و گفتم:خب چیه؟
انگشت اشاره اشو با ذوق عین بچه ها گرفت سمتم و گفت:اها اینه خودشه
گفتم :وا خب چی
بهم نزدیک شد کمی سرمو عقب کشیدم و گفتم :داری میترسونیم
اروم با انگشتای شصتش دو طرف لبمو به طرح لبخند کشید و گفت:اینه
نگاهم کرد و گفت :یه لبخند بهت بدم،برای اینکه همیشه بخندی
اروم با کف دست به قفسه ی سینه اش ضربه ای وارد کردم که با لبخند و بی تعادل به عقب پرت شدو گفت:ترس داشت اخه؟
دیوونه ای همینکاراش بودم ،اینکه همیشه به جای کل به جزئیاتم نگاه میکرد
گفتم:میترسم وقتی نیستی نتونم بخندم
گفت:وقتی مردمم بخند
میخواست بگه تا لحظه ی مرگ باهامه دیگه اره؟
بغض سیب شده ای سر شب ترکید و من اشکام بالاخره چکید بغلم کرد و گفت:وقتی گریه میکنی انگار یه کارد میکنی تو قلبم و هی میچرخونیش
به چشماش نگاه کردم که سر خوردن اشک روی گونه هام و گم شدنش بین لبامو و حس کردن شوریشو تو دهنم حس کردم
گفت:بخند
ناخواسته مثل یه ربات که منتظر دستوره میون گریه خندیدم
رو پلکامو مدام بوسید و گفت :این دیگه چه کوفتیه
گفتم :چی؟
شیطون نگاهم کرد و گفت:اینکه هم زخم میزنی هم مرحمشو با دستای خودت درست میکنی
خندیدم و اونم با چشمای قرمز و ترش خندید
و گفت:لاکردار اشک مارم در اوردیا یادت باشه
ژینا،ع