تا دوماه بعد یبار واسه خواهرشوهرم دردو دل میکردم چون اونم شوهرش شیفت شبه گفتم شبا خیلی مترسم همش میپرم با دلهره میخوابم گفت منم اویل اینجوری بودم چراغ میذارم روشن دیگه منم هالوژن راهروی اتاقارو روشن میذارم دیگه ترسم ریخت
من یه شبم تنها بودم زلزله اومد تنها رفتم تو کوچه نصفه شب همسایه هام بودن گریه کردم شوهرمم پاشد اومد خونه ولی تا چند شب همش میترسیدم