ما تو دوران عقدیم همسرم اصلا منو نمیبره جایی یا خونه ما هست یااینکه خونه ابجیش منم رو ابجیش حساسم اصلا دلش نمیخاد بره خونه خودشون هرچند پدر و مادرشم پیر باشن طرز فکرشون قدیمی باشه خانوادش هستن منو دوماهی یکبار میبره اونجا
ابجیش خیلی دخالت میکنه من سر ابجیش خون دماغ میشدم لاغر شدم کم کمم دارم عصبی میشم چون همش بااون میره میگرده تو همه کارامون دخالت میکنه وقتی میره اونجا نه بمن زنگ میزنه ن پیام نه حالمو میپرسه خونه ما یک روزو نصفه بمونه سریع میگه وایی زشته یجوریه میخاد بره ولی ده روزم تنها خونه ابجیش وایسه براش یکساعته ابجیش بیش از اندازه باهاش گرم میگیره تا پیش منه زرت زرت پیام میده چن بارم با همسرم منطقی آروم عصبی هرجوری بخاین صحبت کردم جواب نگرفتم بدتر لج میکنه اصلا انگار براش مهم نیستم🙃💔
از بس عصبیم کرد اسم جداییم آوردم که تااخر عمر کنار آبجی جونیش باشه اومد شلیطه بازی تودوس داری دائم کنارت باشم من اختیارم دست خودمه و من نمیتونم بخاطر تو قید خانوادمو بزنم بالین حال باز باابجیش گرم و صمیمه
حالاهم باابجی جونش تصمیم گرفتن عروسیمون بشه واسه سال دیگه ولی استخاره زدیم بد اومد چنبار هرچقدرم پول جمع کنه باز خونه و خرج عروسیم گرون تر میشه ولی پاشو کرده تو یه کفش سال دیگه
منم خسته شدم از این دوران عقد میترسم سال بعد خونه نتونیم بگیریم عروسی نتونیم بگیریم دارم دیونه میشم کمکم کنید💔🙂