میخوام داستان زندگی خودمو براتون بگم و کمک ازتون میخوام
من از وقتی بچه بودم عاشق پسر همسایمون شدم یجورایی
یادمه اولین بار وقتی باهاش چشم تو چشم شدم موقع بارون اینا بود که با موتور داشت از کوچه رد میشد من همینطور داشتم نگاش میکردم یواشکی تا متوجه من نشه هربار سرم پایین مینداختم
خلاصه که دوسش داشتم و هنوزم دارم و میخوامش ولی احساس اونو نصبت به خودم نمیدونم و فکر میکنم ازم خوشش نمیاد البته فکر میکنم
هر شب دارم با یاد اون میخوابم
تو رویاها همش سیر میکنم
دوست دارم بهش برسم 😞
ولی بازم ته دلم یه ترسی وجود داره که این کار رو نکن و بدبخت میشی و از اینجور چیزا
ممنون میشم اگه نظرتونو بهم بگین