کتاب بر باد رفته داستان زندگی عاشقانه و پر فراز و نشیب یک دختر زیبای جنوبی به نام اسکارلت را روایت می کند که در شرایط نابسامان جامعه و جنگ های داخلی توانست روی پای خود بایستد و کسب و کار خودش را راه بیندازد. او در زندگی خصوصی اش سه بار ازدواج می کند، با چالش های عاشقانه متعدد روبرو می شود و روابط نا موفقی را تجربه می کند در حالی که تا پایان کتاب بار یک عشق شکست خورده روی قلبش سنگینی می کند.
در این کتاب تصور جامعه جنوب از جنگ به خوبی بیان شده و نمونه بارز آن اشلی و نا امیدی هایش پس از جنگ می باشد که نمی تواند با شرایط آن زمان کنار بیاید و در مقابل آن افراد فرصت طلب و امروزی همچون رت باتلر قرار دارند که از جنگ به عنوان فرصتی برای افزودن سرمایه و ثروت خود بهره برده و خود را به خوبی با شرایط متفاوت جامعه پس از جنگ سازگار می کنند.
رمان بر باد رفته تنها کتاب است که خانم میچل در طول زندگی اش منتشر کرده است. این داستان زیبا الهام بخش آثار متعددی بوده که از معروف ترین آن ها می توان به فیلم بر باد رفته در سال 1939 با بازی کلارک گیبل و ویوین لی اشاره کرد، این اثر توانست جایزه اسکار بهترین فیلم را از آن خود کند.
خلاصه ای از کتاب بر باد رفته
بهار سال 1861 است و اسکارلت اوهارا دختر ناز پرورده و زیبای جنوبی در مزرعه بزرگ تارا در جورجیا زندگی می کند. او خواستگاران زیادی دارد اما عاشق اشلی ویلکز که از نجیب زادگان جنوبی می باشد است.
اسکارلت با شنیدن خبر نامزدی اشلی با دختر ساده و نحیفی به نام ملانی همیلتون به شدت شوکه می شود و روز بعد به مزرعه ویلکز می رود تا از عشقش به اشلی بگوید. اشلی در جواب عشق اسکارلت، اعتراف می کند که او نیز آرزوی ازدواج با اسکارلت را داشته اما آن ها به دو دنیای متفاوت تعلق دارند در حالی که روحیه ملانی شباهت زیادی به اشلی دارد.
ماجراجوی پر حاشیه و بی پروایی که رت باتلر نام دارد شاهد این صحنه است و به اسکارلت می گوید که مانند یک خانم رفتار نکرده است.
yektanet.com
جنگ داخلی آغاز می شود و بعد از مدتی چارلز همیلتون (برادر ترسو و کسل کننده ملانی) از اسکارلت خواستگاری می کند. اسکارلت به امید انتقام و شکستن قلب اشلی این درخواست را قبول کرده و با چارلز ازدواج می کند.
بعد از مدتی چارلز به ارتش می پیوندد و در جنگ به دلیل ابتلا به سرخک از دنیا می رود در حالی که اسکارلت از او باردار شده است. اسکارلت که بعد از به دنیا آوردن پسرش روحیه بدی پیدا می کند و از همه چیز ناراضی است به آتلانتا سفر می کند تا در کنار ملانی و خاله اش زندگی کند.
شهر شلوغ با خلق و خوی اسکارلت سازگار است و ملاقات های او و رت باتلر آغاز می شود. رت صراحت لحن زیادی دارد و گاهی با صحبت های تمسخرآمیزش باعث رنجش اسکارلت می شود اما در عین حال او را تشویق می کند تا محدودیت های سنتی بیوه زن های جنوبی را بشکند و خود را آزاد کند.
با ادامه جنگ و فرا رسیدن قحطی و کمبود غذا، اسکارلت و ملانی نگران اشلی هستند که در نهایت در جنگ اسیر می شود.
بعد از حمله ارتش یانکی ها به آتلانتا، اسکارلت که بسیار نا امید شده تصمیم می گیرد به تارا برگردد اما به خاطر قولی که به اشلی داده کنار ملانی می ماند تا فرزندش به دنیا بیاید.
شبی که یانکی ها آتلانتا را به اشغال خود در آورده و آن را به آتش می کشند ملانی پسرش بو را به دنیا می آورد. رت به اسکارلت و ملانی کمک می کند تا از دست یانکی ها فرار کنند اما بعد از خارج شدن از آتلانتا، آن ها را رها کرده و به ارتش کنفدراسیون می پیوندد.
اسکارلت و ملانی مسیر جنگلی طولانی و خطرناک را با گاری طی کرده و خودشان را به تارا می رسانند.