برای خودم می نویسم
برای خودی ک حالش خوب نیست
دیشب هر بار خوابیدم و پلک زدم رو هم،خوابشو دیدم..خواب روزای خوب و خواب چهره،خواب اون لباس ابی ک میخواست رخت خوشبختی بشه،خواب خرید رفتنا...تو خوابمم اروم نیستم...اونقدر خوابیدم و بیدار شدم که بار اخر با اشک بیدار شدم..بغض تو گلوم بود،قلبم درد می کرد و اشک یهو اومد پایین..اذان بود..فقط گفتم خدایا روح و قلبمو اروم کن..کمکم کن بلند شم زندگیم رو زمینه...کمکم کن فراموش کنم یا راهی برام پیدا کن...
چقدر سخته زندگی با این حسا
کااش ارامشی ک تو روز اول داشتم برمی گشت
کاش زمان به عقب برمی گشت تا من با تصور این روزا راه درست تری رو انتخاب می کردم...اما افسوس فقط مونده برام...