شوهرم همیشه جمعه ها بیرونه له هر بهانه ای
بعد امروز تا یازده خواب بود بیدار شد لباس پوشید گفتم ساعت چهار بیا دنبالم گفت من نمیتونم بیام میریم روستا و فلان « دیشب گفته بود واسه انجام یه کاری میره»
خلاصه گفتن نهایتش رفت و برگشتت و کارت باهم میشه سه ساعت
بعد با طلبکاری گفت اصلا آقا من میخوام برم بگردم
خیلی ناراحت شدم
بعدگفت لباسام اتو کن
گفتم جواب نه میدی الانم من اتو نمیکنم
اونم رفت
میتونستم خودم برم خونه بابام ولی دیگه انقدر ناراحتم اونجام بهم خوش نمیگذره