میگفت تو اصلا با من حرف نمیزنی ولی من برعکس تو تموم رازامو باهات در میون میزارم،چشم بسته بهت اعتماد میکنم و هر حسی که دارمو میریزم رو زبونم ،گاهی غرورمم خاک میکنم و جلو چشمای قرمز و کم خواب متورمت اشکایی که شاید از خودم پنهون کنمو سر میدم و اون سیب مونده ته گلومو جوری که انگار کسی زده باشه چند وجب پایین تر از گردنم قورت میدم
چرا پس از تو چیزی نمیدونم،یعنی تو هیچ مشکلی نداری؟
خونسرد نگاهش کردم و گفتم :من یاد گرفتم با خودم صحبت کنم
پاشدم و از میون وینستونام یکیو در اوردم و گفتم:ساعتها،گاهی دعوامم شد باهاش ،چند باری هم جوری کوبیدمش به دیوار گوشه اتاق و بعدش خودم زخماشو تمیز کردم
اتیشو گرفتم زیر سیگار و تکیه دادم به میز و همونجور که یه دستمو زیر بغلم میزدم گفتم :ادمی که با خودش حرف میزنه دیگه گوشای تو رو بخواد چیکار؟
پوزخند زد و گفت:بهم اعتماد نداری؟
در کمال ناباوری تو چشماش نگاه کردم و گفتم ندارم
گفت:خیلی گستاخی
اروم خندیدمو و گفتم :و دیوونه ای که با خودش حرف میزنه
اومد جلو و خواست بغلم کنه و چقدر بدم اومد
به عقب هلش داد و پرخاشگرانه داد زدم :از همین واکنشای مسخره ات بدم میاد ،از اینکه بعدش ترحم میکنید و حس میکنید ادم به وجودتون نیاز داره ،از اینکه وقتی ادم خزعبلاتشو میریزه رو میز و شما به عنوان مدرک جمعش میکنید و وقتی دستای کثیفتون بهشون نمیرسه یه روزی همونارو میزنید تو صورتشون
چشمامو در اوردم و انگشت اشارمو گرفتم سمتش و گفتم:ادما حالمو بهم میزنن و دلم میخواد همشون برن بدرک
ژینا.ع