ده سال پیش پدر شوهرم میخواست ازدواج کنه بچه ها مخالف بودن می گفتن برای ما سخته دیگه نمی تونیم بیایم خونه ی بابامون. اون بنده خدا هم به خاطر بچه ها ازدواج نکرد حالا آلزایمر گرفته پسراش مجبور شدن هرشب یکی بره پیشش بخوابه . هر شب نوبت یکی از بچه هاست. شوهر من یکشنبه ها میره پیشش باباش شب میمونه
باز باران بارید خیس شد خاطره ها / مرحبا بر دل ابری هوا
هر کجا هستی باش آسمانت آبی / و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی . . .
تقدیم به همسر مهربانم