فکر میکردم بعد از ازدواج با عشقم زندگی روی خوششو به من نشون میده. گله ای از همسرم ندارم اما خانواده ام هلاکم کردن. الان که دارم مینویسم تمام صفحه های کیبوردم بخاطر اشک هام خیسه. هر بار با نامزدم که عقد کردیم بعد دو هفته میرم بیرون مادرم یه جنجالی راه میندازه یا پدرم.
دیروز نهار و شام خونه ما خوردیم و قرار شد امروز نهار خونه مادرشوهرم باشیم. قبل رفتنم و بعد رفتنم مادرم زنگ زد که حتما بعداز نهار بعد از ظهر بیا خونه. منم به شوهرم گفتم و اومدم خونه. دم در موقع خدافظی مامانم جلوی شوهرم میوفته باهام دعوا که چرا سر گرما برداشتی شوهرتو اوردی . میموندی خنک تر میشد. برای شیرین کردن خودش این حرف و زد. بعدم بهش اعتراض کردم. بهم توپید و بست منو فحش ...