عمه ام برگشته تو گروه عنشون گفته: 《من چشم ندارم زن و بچه اش(یعنی مامانم و ما) مالشو بخورن! هر موقع میگفت میخندید آتیش میگرفتم》 و..
علنا منتظر بودن بابای من دور از جون بمیره تا ارث به ما نرسه از پدربزرگم.
چنتا از عمه هامم تایید کردن به نحوی..بقیه هم از این فرصت اسنفاده کردن و سکوت کردن!
حالا شما بودین چیکار میکردین؟