سیگارمو روشن کردم میلرزید و صدای چیلیک چلیک دندوناش ارامشو کمی می ازرد ،روی صندلی راکم تکون ارومی خوردمو و سرمو به عقب هل دادم ،تموم دسته های موهای اشفته ام پراکنده شد به سمت پشت ،گفتم :خیلی ناارومی
گفت:شاید چون دیگه رسیدم به ته خط
فندک زرد رنگمو باز و بسته کردم و گفتم وقتی به ته خط میرسی نباید بترسی
پوزخند زد ،گفت:الان نترسم پس کی باید بترسم؟
سرمو صاف کردم و با ابروهای بالا افتاده چشمامو تو کاسه چرخوندم و گفتم:شاید هیچوقت
مبهوت نگاهم میکرد،شرط میبندم تو دلش داشت بهم ناسزا میگفت
گفتم:بیا از یه جنبه دیگه بهش نگاه کن
پاشدم ،پوتین مشکی توی پام صدای خاصی روی پارکت ایجاد کرد ،کامی از سیگار توی دستم گرفتم نگاهی بهش انداختم و گفتم:مثلا تا قبل این لحظه تو توی زندگی کلی دلیل داشتی کلی انگیزه و کلی هدف که برای محافظت ازشون داشتی میجنگیدی درسته؟
سرشو به معنی اره تکون داد ،کام سنگین تری گرفتم و گفتم:اما چند لحظه پیش تو چشمام نگاه کردیو گفتی به ته خط رسیدی،میدونی من اینو حس کردم !چون تو دیگه چشمات مثل سری های قبل برق خودشو نداشت ،چرا چون ادمی که به ته خط میرسه یعنی از یه بلندی پرت شده پایین و دیگه چه فرقی میکنه که ارزوهاش ،هدفش و باارزش ترین چیزاش کجاست؟درست مثل ادمی که مرده و خاک تموم تار و پودشو نابود کرده
دستاشو با استرس تو هم قفل کرد و سرشو گرفت پایین ،با چند قدم خودمو بهش رسوندم اخرین کامو گرفتم و خم شدم و سیگارو تو جاسیگاری کنارش خاموش کردم و تو صورتش گفتم:به این فکر کن دیگه از یه بلندی پرت نمیشی،دیگه هیچی زیر پاتو و ته دلتو خالی نمیکنه،دیگه هیچی مانعت نمیشه و هیچی نمیترسونتت،هیچی برای ازدست دادن نداری
تو ازادی!
ژینا.ع