نمیدونم سر دو راهی گیر کردم دوبار ازدواج کردم ومتاسفانه ازدواج دومم ناموفق دو بچه دارم یکی از ازدواج اول ویکی دوم هردو پسرن نمیدونم چکار کنم نه راه پس دارم نه پیش
به قول کافکا : بغلم کن ، بغلم کن که حرف زدن کافی نیست .... پناه میبرم به رویا ....از شر تمام واقعیت های تلخ ...نمیدانم رسیدن چیست،اما بی گمان مقصدی هست که همه وجودم به سمت آن جاری است...
شوهرم دومم مجرد بود وپسر بود وهمش سرکوفت بهم میزنه هر دو معلمیم وهمکار وهم رشته وهم مدرک ولی طاقتم تمام شده و 5 ساله اجازه نمیده خانوادم بیان وخودم برم میگه متنفرم ازشون فکر میکنم از ازدواجش پشیمون وداره اینجوری عقده اشو خالی میکنه