امروز عمم خونمون بود من خودم تنها تو خونه هستم پیشم بود ب دلایلی دوسش ندارم زیاد ولی چون گسی زیاد بهش محل نمیده دلم براش سوخت اوردمش پیش خودم بعد شب عمه ی دیگم اومد پیشم بخوابه من ازش خواستم بره بیرون خونشون بخوابه دیگ اگ خواست صبح بیاد اومدم داخل چون خونشون ب خونهی ما نزدیکه صدای در زدنشو شنیدم رفتم گفتم مگ در برات باز نمسکنن گفت اینجا هیچکس منو نمیخواد😔باحالت عصبانی و ناراحتی و گریه دلم کباب شد براش خودش مریضه مریضی روحی هم داره ب خاطر بد رفتاری های مادرش تو بچگی از مادرش متنفره چیکار کنم بخاطر بد رفتاری هاش دلم باهاش صاف نمیشه
ب زور از خونه بیرونش گردم😔😔
خیلی دلم براش میسوزه هیچکس زیاد بهش محل نمیده
😔😔منم ب خاطر اون میارمش خونموون وگرنه خودمم ازش دل خوشی ندارم
الانم ناراحتم واقعا ک این رفتارو باهاش داشتم🥺