سلام دوستان من روز پنجشنبه با شوهرم دعوامون شد جوری که از شدت ناراحتی داشتم آتیش میگرفتم حالا قضیه هم این بود که شوهرم بمن گفت که میخواد بره عروسی و منو برد گذاشت پیش خانوم یکی از دوستاش اون دوستش هم به خانومش گفته بود میرن عروسی اونشب هم من پریود بودم در بدترین شرایط روحی ممکن با خانوم دوستش که داشتیم حرف میزدیم یهو یه چیزایی گفت از شوهرش که من شک کردم اینا عروسی رفته باشن اینم بگم از وقتی ماشین خریدیم دوستای شوهرم خیلی بهش نزدیک شدن یکبار هم یه ضربه ازشون خوردیم و من دیگه دوسندارم رفت و آمدی باشه.
ما وقتی شک کردیم که بما دروغ گفتن چون برادرم هم تو اون عروسی بود ازش پرسیدم که شوهرم اونجاس؟گفت نه
همین که قطع شد ضربان قلبم رفت بالا گریم گرفت رنگ و روم پرید تمام تنم آشوب شد جیگرم داشت کباب میشد زنگ زدم داد زدم گفتم کجایی گفت که چرا گفتم کجایی فقط گفت که رفتم عروسی بچه ها مجبورمون کردن که بریم بیرون دور بزنیم با اینکه هیچکدوم از دوستاش اصلا به اون عروسی هیچ ربطی نداشتن چون خودش شبای قبل عروسی گفت که تو اون عروسی بیشتر پیش داداشم بوده چون هیچکدوم از دوستاش هیچ ارتباطی با اون عروسی ندارن
از اونشب باهم هیچ حرفی نزدیم حتس سلام یا خدافظی هم نداشتیم تصمیمی که گرفتم اینه که تا روزی که معذرت خواهی نکنه پا پیش نذارم حتی اگه یه ماه بشه این قهر
حتی جای خوابشو هم عوض کرده و دیشب سالگرد عروسیمون بود.دلم تنگ شده براش ولی نمیخوام جوری بشه که انگار من منت کشی کردم☹