2137
2106
عنوان

داستان زندگی و ازدواجم

| مشاهده متن کامل بحث + 25182 بازدید | 260 پست
هیچ عزیزم طلسمی که اون خانوم به همسرم بعنوان دعای خوش شانسی داده بود پدرشوهرم بردن پیش کسی باطلش کرد ...

زنه باز شوهر کرد😐😯

البته بهتر سرش به زندگی گرم میشه دیگه باعث نابودی زندگی کسی نمیشه.

الان همسرمه😅😅😅اون خانوم یه جادوگر هرزه بود که خودش دمشو روکولش گذاشت ورفت هرچند شوهرمنم مقصر بوذ

يعني دوباره برگشتي باهاش   

ديگه كمتر ميام و تو تاپيكا با نظرات ارزشمندم كمك نميكنم اعلانات باز نميكنم    مگه چي نوشته بودم ك امضامو حذف ميكنيد؟! كجاش مشكل داشت اينكه كمتر ميام يا تو تاپيكا كمك نميكنم؟   مثلا وظيفم هست ك كمك كنم؟دوستاي عزيزم كارم داشتيد پيام بدين هر وقت شد ميام ميخونم

واااای خدای من دقیقا منم اینطوری شده بودم. دکترساینا رو پیدا کردم و از دکترای اونجا مشورت گرفتم و مشکلم حل شد. [اینجا کلیک کن]

فرداش رو تو تنهایی و یکم بی خبری از هم گدروندیم...ظهرش ی تماس باهاش داشتم ک چرا بهم نمی گی درست قضبه چیه..گفت صبر کن الان وقتش نیست...

تصمیم گرفتم بهش فرصت بدم بهم قضیه ها رو بگه 

دو روز بعد ظهر اومد دنبالم...طفلک روزه بود..توگرمای هوا ساعت چهار بعد از کارش اومده بود دنبالم...منم رفتم و چرخ میزدیم و حرف میزدیم...نشستم حرف زدیم با هم...اولش گفت خب بپرس چی مبخوای بدونی 

بهش گفتم از روابطتت از بیست و چن سالگیت تا الان..چون ظاهرا هنوز درگیری هست باهاسون مجبورم بپرسم...

عصبی شد برا اولین بارها...داد زد سرم ک عزیزم این چ سوالیه..از بیست و سه سالگیت تا الان هر گهی خوردی بگو...اصلا من ده تا رابطه داشتم با هر ده تاشونم س. ک.س داشتم  و توواگه فکر می کنی من با سی و شش هفت سال سن س. ک.س نداشتم ب سلامت عقل خودت.شک کن...


اینجا یود ک من مبهوت شدم...بهش.گفتم من قبلا اینو ازت پرسیدم ی چیز دیگه گفتی داد زد که مگه میشه راستشو نیگفتم خب نمی موندی باهام در ضمن ی حیایی ی حرمتی بینمون باید بمونه یا نع 

من و تو فردا میخوایم زن و شوهر بشیم نمیشه خیلی چیزا رو بگیم....

اون روز اولش بد اخلاقی کردیم دوتامون اولش..به بابام زنگ زدم..با هر دومون حرف زد و گفت بی بحث و حساسیت بی جا یا خودتون حرف بزنین یا بعدا بیاین پیش من حرف بزنین..


اون روز نامزدم کم کم اروم شد..منم یکم برخوردمو بهتر کردم..با هم یکم شوخی کردیم و اروم اروم همه کذشتشو بهم گفت...


گفت ک خواستگاری هر دو مورد دو بار رفته و با هر دو خانوادش مخالفت کردن 


قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...
2149

بهش گفتم چرا خانواده مخالف بودن...گفت برای کیس اول بابام مخالفت کرده و نگفته دلیلشو...اون زمان بیست و چهار سالم بوده و بعد ک اون خانم متوحه شد خانوادم مخالفن باهام قطع ارتباط کرد و یه چند ماهی هم ازم بزرگتر بود اون خانم...تا بعد طلاقش سال نود و هفت زمانی ک سی و چهار سالم بود رفتم خواستگاریش باز...ک بابام زنگ زد گفت اگه رفتی قلم پاتو میشکونم و گفت اینحا بوده ک بابامو گفتم بهم دلیل بده..گفته این دختر یه کاری میکنه و خودم تحقیق کردم فهمیدم...نامزدن گفت ب همین بسنده نکردم رفتم تحقیق دیدم حق با بابامه و تو همون حین هم خودم اون خانمو در حال انجام اون کار دیدم و دیگه برا همیشه قید ازدواج باهاشو زدم...و به روشمواوردم ک چرا نمیخوام..بهش کفتم کاش نمیگفتی بهش..گفتدیگه ناراحت بودم و تو اون سن رفتم بهش کفتم هر چند درست نبوده بگم 

(الان یادم اومد با سی و چهار سال سن خودش چ کارایی کرده و از من ک بیست و شش سالمه و دختر تو خونه ای هم بودم چقدردتو این داستانا ایراااد گرفته بخدا) 

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...

تا اینجا که خوندم داستانتو .. فقط میتونم بگم که چرا انقدر داری خودت رو اذیت میکنی؟؟چرا حتما باید با این ادم ادامه بدی؟؟؟اصلا درکت نمی کنم .. امیدوارم خوشبخت شی

فقط 2 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

قضیه کیس دومو هم اینطوری تعریف کرد:

گفت ک از بیست و شش سالگی باهاش دوست بودیم تا الان..خودم اذر ماه بهش کفتم دارم ازدواج میکنم...اما یه دوست مشترکی داریم و به واسطه اون میدونه هنوز عقد نکردیم...و به هر راهی متوسل شده این چند وقت...بهش گفتم خب چرا تو ک بهش گفتی داری ازدواج می کنی 

گفت اون هیچ وقت نپذیرفته ک من باهاش ازدواج نمی کنم و همیشه تلاششو برا ازدواج میکنه...و خیلی هم تلاش می کنه...و حتی پرونده داره پیش فلان مشاور ک من رفتم و بهش  گفتم من نمیخوام ازدواج کنم باهاش و ب هر راهی کلا متوسل شده...گفت فکر میکنه اینکه قصیه ما چندین ماه طول کشیده و هنوز عقد نکردیم.. الکی بهش گفتم دارم ازوواج می کنم و دارم از سرم بازش میکنم...


بهش گفتم با این هم خانوادت مخالف بودن گفت اره 

بهش گفتم چرا 

گفت نمیشه بگم..ابروومردمه...و این خانمم دو سالی ازم بزرگتره...و بابام گفته ب هیچ عنوان نمیتونه عروس خانواده ما باشع 

و گفت ک سال97 خواستگاری این موردم رفتم...(در این حد ک مامانش زنونه رفته

بهش گفتم چطورممکنه تو ی سال خواسنگاری هر دو رفتی؟گفت اون زمان خانوادم خیلی بهم فشار اوردن برا ازدواج...منم میخولستن خودمو رد کنم...بهشون گفتم برینوخواستگاری این موردا و واقعا هم میخواستم هر کدوم شد دیگ ازدواج کنم گفتم بهش اخه چطور ممکنه ینی ب هر دو علاقه داشتی 

گفت من خواستگاری یکیشون فروردین رفتم خواستگاری کیس دوم بهمن یا دی بوده ک رفتم..هفت هشت ماه رمان کمی نیست...

و بعد از اونم دیگه با همین محمدی کیس دوم کامل کات بودم یسال.... 


گفت من خیلی وقته بهشون گفته بودم ک نمیخوام با شماها ازدواج کنم.. خودشون هی ادامه دادن... 


بهش گفتم چیزی ک برام سواله اینه

ایا تو این مدت سالها شده همزمان با هر دو ارتباط داشته باسی؟؟گفت خیلی کم شده اونم ن اونطور ک فکر کنی من دنبالمنفعت طلبی نبودم ک هر دو رو با هم بخوام

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...
2050
خیییلی کشش میدی کسی حوصله خواندن ریز مطالب نداره .آه و ناله و عشق و ... .خیلی مختصر مثل بقیه تاپیک ب ...

برادخالی شدن دل خودم مینویسم من 

هیچ جا نمیتونم اینطوری ریز حرف بزنم...دوست دارم خالی کنم خودمو..افراد محدودی هم بخونن کافیه...فکر کنین مثل ی رمان چقدر همه چیو مینویسن..و کلا از اینجا ب بعدش دارم خیلی جاهای مهمو خلاصه می کنم اما دیالوگا واقعا مهمه

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...
2087

گفت من اونو ول کردم دیگه و تو مرام من نیست بخوام دست زنمو بگیرم ببرمش با یکی از گدشتم حرف بزنه 

و اصلا شاید اون ی بخشی بگه ی چیزی بگه بخواد رابطه ما رو بهم بزنه..و اصلا کار درستی نیست و من همینکه اونو ول گردم مثل ی شیر زخمیه خودش و دیگه لازم نیست هیچی 


بهش گفتم مطمین باش منم کسی ک تو گذشتت بوده و الان اینقدرمستاصل شده ک دیگ به تهدید توسل کرده یا کلا افراد گذشتتو نمیخوام ببینن و نمیخوام از خودن و زندگیم بهشوت نشونی بدمو اصلا از نظر انسانی و حسی هم کار درستی نیست...

گفت منم همینو می گم 

بهش گفتم راجع ب روابط جنسی من حدسشو زدم ولی دوست نداشتم اینقدر واضح بگی و حالا ک گفتی ببخش ک میپرسم اما ثابت بودن؟

گفت عزیزم داری بهم توهین میکنی...بهشگفتم میدونم سخته ولی..گفت تو هر ازمایشی بخوای با هم می ریم برات میدم دیگه نپرس چیزی...


بهش گفتم اون خانم صاحبی کیه..گفت اون واسطه کیس اوله...بهش گفتم خیلی صمیمانه حرف میرته..گفت اون شب جلو اپارتمان اون خانمی ک دیدی همین خانم بوده...


قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...
نمیدونم آخرش چی میشه عزیزم ولی بدون زندگی همیشه رو ی پاشنه نمی‌چرخه.  انشاالله بهترینا در انتظا ...

ممنونم...خوسحالمی شم وقنی کامل شد بخونین و بهم کمک کنین

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...
2051
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2154
2115
2152
1872
2117
2144
2037
2052
2139
2108