بچه بودم خونه خالم مهمون بودم همه خواب بودن فکر کردم روح دیدم یه سایه از بالای دیوار رد شد از ترس سرم رو کردم زیر پتو جیکم در نیومد
نگو دزد اومده اسلحه شوهر خالم که نظامی بود رو دزدیده
من احمق یه صدا در نیاوردم یک هفته طول کشید تا لب مرز دزد رو گرفتن
اگر نمیگرفتن شوهر خالم دادگاهی نظامی میشد