شوهرم زنگ زده داداشش میبینه شمالن.
بهش میگم ببین ما تا میخوایم یجا بریم تو همه دنیا رو دنبال خودت راه میندازی، بقیه تنها و بی سرصدا میرن.
وایساده سر و صدا وسط پارک. میدونه من با مامانم قهرم. بابامم سرطان داره نمیتونه جایی بره.
جاریم با باباش اینا رفته، شوهرم میگه اگه راس میگی تو هم با بابا و مامانت برو.... تمام این مواقع نبودن مامان بابامو به رخم میکشه
.
بعد گفتم داداشت از پارسال تا حالا 3بار رفته شمال تو مارو یبارم نبردی.
.
گفت چیه داری از حسودی میمیری. بلند بلند میگفت. یکی به شوخی زدم پشت کله ش گفتم ساکت شو.
همچین داد و بیداد راه انداخت و یه مشتم محکم زد تو کمرم.
...