من بامادرشوهرم سه سال تویه خونه زندگی میکردیم حتی دراتاقمم میرفتم بیرون یا جای دور بهم حق نمیدادن قفل کنم الان دوماهه رفته شهردیگه پیش شوهرش ک کارش اونجاس... خودم تنهام... خواهرشوهرم کلید خونه رو داره بخواد بیاد خبر نمیده میاد میگه اومدم خونه بابام درصورتی ک دیگه خانوادش اینجا نیستن و من اينجا زندگی میکنم یبارم صب زود ک منو شوهرم لخت خواب بودیم اومده بود بدون اینکه دربزنع یا خبربده رفته تو اتاق نشسته بود بعد تازه بعد سه چهار ساعت ازاومدنش ماازصداش فهمیدیم ک اینجاست تازه بهشم برخورد ناراحت شد بلندشد رفت خونه داداشش میگفت رفتم خونه بابا داداشم محلم نذاشت خودشو زده بود به خواب... چندروزم بامن قهربود چپ چپ نگاه من میکرد حالا ازاون یکی خواهرشوهرم شنیدم ک گفته فردا صبح میخوام برم خونه بابام حالا بازم میترسم بی خبر خودش کلید بندازه بیاد تو فردا کلی بیرون کاردارم اینو دیگه کجای دلم بزارم
چرا جدا نشدی از همون اول ک طرف ب خودش اجازه داده تو حریم شخصیت وارد بشه؟؟؟؟و چرا این اجازرو دادی بهشون تو الان یه حزیم برا خودت نداری و اونا هم این اجازرو ب خودشون میدن ک پا بزارن توش و بعدم طلب کار باشن یه جورایی خودت مقصری مستقل شو حتی شده زیر قرض بری و روشت هم عوض کن
ببین زودتر برید و اینکه جوری باشون برخورد کن ک رودرواسی پیدا کنن رو نده چون یه جورایی تا الان خراب کردی و این اجازرو دادی بهشون ک اگه خونتم رفتی تو حریمت پا بزارن پس روشت رو عوض کن یه جوری که دیگ تکرار نشه این داستان
آخه قبلا منو مادرشوهرم تویه خونه بودیم نمیتونستم خونه روقفل کنم وسیله هامون کنارهم بود سفره هامون یک ...
خوب اولش باید یجور تا میکردی ک اجازه ندن ب خودشون ک ارامشتو بهم بزنن باید میفهموندی ک خوشت نمیاد و رو نمیدادی ولی عب نداره حالا ک داری جدا میشی تو خونه جدید یکار کن بفهمن مث قبل نیس اوضاع و حق دخالت ندارن