تو روستا هستیم داداشم بعد از شام رفت بیرون حواسش نبوده در یخورده باز مونده بود یه قورباغه اومد بود تو خونه رفته بود تو اتاق مامانمینا
داشتم میرفتم از اون اتاق خودکار بر دارم یهو قورباغه پرید رو پام هیییی کشیدم جیغم نه ها فقط یه هییی کشیدم
از ترس قلبم اومد تو دهنم😭😭دوییدم اومدم تو هال بابام شروع کرده دعوا کردن که قورباغه ترس داره 😭😭من از قورباغه نمیترسما ولی خیلی یهویی پرید رو پام واقعا ترسیدم😭😭شروع کرد دعوا کردن بیچاره کسی که قراره شوهرت شه تو از همه چی میترسی و فلان😭😭بخدا شبا ساعت ۲ سه تایی میرن سره کار من بدبخت کلا تنهام یه دفعه نگفتم میترسم
داداشم دسشویی میخواد بره باید یکیمون پیشش باشیم ولی من نباید از هیچی بترسم 😭😭😭بعد از اینکه بابام دعوام کرد دره اتاقمو بستم یه عاااالم گریه کردم😭😭الانم دارم گریه میکنم😭😭😭😭مردم میترسن خونودشون پا میشه ببینه چی شده واسه من😭😭😭