سلام
اقا یکی به دادم برسه. همه داستان رو اینجا میگم.
مادرشوهر من یه کمی مریضه انسولین میزنه و چشماش و گوشاش کم بینا و کم شنواست .ولییییی تا دلتتت بخوادددد بچهههه.
به خدا از وقتی پامو میزارم خونشون حالت تهوع میگیرم انقدر خونشون کثیفه . میگی کسی رو بیار تمیز کنه میگه من وسواسی ام!!!
به خاطر کار شوهرم مجبور شدیم ۳ روزه اینجا بمونیم . کلیه هام داره از درد میترکه انقدر نرفتم دستشویی خونشون روزی ۱ بار میرم دستشویی خونشون به خدا انقدررررر کثیفهههههه .گند و کصافت داره از خونشون میریزه .😔😔😔تو اشپزخونشون پر از سوسکه . توی کابینت ها که پررررر از سوسکه . یه سوسک هایی که من تا حالا ندیدم!روی زمین اشپز خونه ام پر از سوسک های فاضلاب به چه گندگی .
باورتون میشه دیشب داشتم غذا درست میکردم اومدم ادویه بریزم از تو ادویه سوسک افتاد تو غذا؟ به شوهرم میگم ببین ما چقدر سوسک خوردیم .
سالی ۱ بار خونش رو جارو میکشه . انقدر کثیفه همه تنم داره میخواره.
از طرفی دااااااااااااااادددددد میکشه حرف میزنه . من اعصابم ضعیفه اینم تا منو میبینه ۶ بار یه موضوع رو با صدای بلند میگه . خیلییی بچه بازی داره . به خدا ۳ روزه اینجاییم ساعت ۱۲ شب میام تو اتاق تا فرداش ساعت ۵ عصر!!!!
تو بالشتاش جای پر یا پشم پرده ست!!!!الان من سرمو میذارم رو بالشت های مبل!
دارم دیوونه میشم اینجا . بدبختی از هفته ما رو دعوت میکنن شوهرمم دلش تنگ میشه بریم...
من با کلی وسواس و ترس از سوسک باید بیام بمونم تو این اشغال دونی ... چی کار کنم...
حتی الانم تو اتاقم😔😔😔۱۳ ساعته گشنه و تشنه ام و نمیرم بیرون تا فقط حرفففف نزنه . لامصب پشتتتتت سر هم حرف میزنه اونم با داد